حكيم ابوالقاسم فردوسى
398
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
است . او در بار را بر نامداران بسته و با ديوان نشسته است . گفتار ما در او درنمىگيرد . شما با همهء ستارهشناسان و دانايان بزرگ به ايوان بياييد ، مگر چارهگرى كنيد . گيو به فرمان پدر به سيستان رفت . رستم و دستان به شنيدن اين خبر سخت دردمند و آشفته حال شدند . همهء اخترگران و موبدان بزرگ را فراهم آوردند و به ايران رو نهادند . از روى ديگر شاه پس از يك هفته نيايش به كاخ درآمد . بر تخت نشست ، و بار داد . همه پهلوانان ابا موبدان * برفتند نزديك شاه جهان جهاندار چون ديد بنواختشان * به رسم كيان جايگه ساختشان همهء پهلوانان و بزرگان لب به شكوه گشودند كه از چه هفته به هفته راه بر ما مىبندى ؟ اگر شاه اين راز را بر ما بگشايد ، و بدانيم غمش از درياست همهء درياها را به كوشش خشك مىكنيم و اگر دريابيم كه رنجش از كوه است آن را از بُن برمىآوريم . شهريار گفت : آرزويى در دل دارم كه اميدوارم به زودى برآورده شود . اگر مراد يابم راز آن را به شما مىگويم . اكنون پيروز و شاد بازگرديد ، و انديشهء بد در دل راه مدهيد . همهء پهلوانان و آزاد مردان بر او آفرين خواندند و رفتند . آن گاه شهريار دگر بار به پرستشگاه رفت ، و همى گفت كاى كردگار سپهر * فروزندهء نيكى و داد و مهر از اين شهريارى مرا سود نيست * گر از من خداوند خشنود نيست ز من گر نكويى و گر رفت زشت * نشست مرا جاى ده در بهشت در خواب ديدن كيخسرو سروش را شهريار بدين گونه پنج هفته به نوبت به پرستشگاه رفت . در آخِرين هفته شبى سحرگاه بخواب رفت ، و در خواب ديد كه خجسته سروش در گوش او گفت : به زودى يزدان مرادت را برمىآورد ، و ترا به همسايگى خود جاى مىدهد . بسى چيزهاى نيكوى ديگر نيز او را گفت .